تبليغاتX
تسلیتهای تبعید
صفحه نخست
اشارات
 

 

اول    
از سال ۱۳۵۲ مسافر دنیا شدم .
از وقتی عقلم شروع به جنبیدن کرد ، مساله اصلی که فکرم را غالبا مشغول کرده همین موضوع سفر دنیاییمان بوده ؛ با این وجود هنوز نتوانستم یک مسافر حرفه ای شوم !
زندگیم در غالب جوانبش کاملا آماتوری دنبال می شود:
همیشه بیش از آنکه خود را داخل زندگی ـ به معنای مرسومش ـ یافته باشم و مجری اوامرش، حس کرده ام  که در حال تماشایش هستم و گوش سپردن به حرفهایش؛ اینست که اینجا بیش از آنکه یک دفتر خاطرات باشد و شرح محض وقایعی که بر من داخل گود زندگی گذشته و میگذرد؛ شرح حرفهاییست که زندگی با وقایعش به من می‌فهماند و  دریافتهایم از وقایعی که بر من و دیگران میگذرد از دید یک ناظر خارج از گود.

تحصیلات دانشگاهی در رشته شیمی و شغل مرتبط با آن ،
علاقه به عکاسی، موسیقی، علوم انسانی و نوشتن ؛ زمینه بیشتر فعالیتهایم  هستند .
به گرایش روشنفکری دینی بسیار علاقمندم و از آشنایی با افراد و گروههای همفکر که در این زمینه فعالیت داشته باشند بسیار خوشحال خواهم شد .
وبلاگ نویسی ام نیز کاملا آماتوری دنبال میشود و مسایل غالبا بدون تحقیق قبلی مطرح میشوند:
بسیاری از یادداشتهایم تحلیل‌هایی غیر تخصصی از  مسایل تخصصی هستند! و همانطور که در مقدمه یادداشت "استحمار" گفته ام:
"امثال ما خیلی وقتها خود را در برابر مسایلی می‌یابند که نه می‌توانند از آن بگذرند و نه آنرا به شکلی اصولی و جامع و آکادمیک طرح کنند..."

 

دوم
می‌دانم اتو بیوگرافیها و از خود گفتنها چقدر راحت به خود تبلیغی و از خود تعریف کردن و برای خود کلاس گذاشتن تبدیل می‌شود و این اتفاقی بیشتر ناخود آگاه است. آدمها هرچقدر هم سعی کنند نسبت به خود منصف باشند باز نخواهند توانست ضعفهای خود را مانند یک شاهد آگاه ببینند و توصیف کنند؛ حال آنکه معمولا این نتوانستن با نخواستن نیز همراه می‌شود.

چرا باید از خودم بگویم؟ 
نه  آدم مهمی هستم که مردم مشتاق شناختنم باشند
و نه از انگیزه‌های دوران تب آلود تین ایجری و دانشجویی اثری مانده است؛
تنها دلیل از خود گفتن، امید به یافتن آشنایانیست که با آنها تناسب و توافق و تشابهی داشته باشم؛  که این سفر را بی‌همسفران تاب آوردن دشوار است.
دشواری این جستجو را تنها کسانی می‌فهمند که با سطح فکر و احساس و ذائقه عموم نزدیکی و تجانسی حس نمیکنند و مانند خود را در اطرافشان بسیار نمی‌بینند،  بلکه اندکی را هم آشنا یافتن یا کمی آشنا یافتن و یافتن کسی که بتوانند با او خود حقیقی شان را بروز دهند؛ برای آنها حادثه ای بس نادر است. میدانم همین جمله ها در نظر خیلی ها باز هم برای خود کلاس گذاشتن تعبیر میشود:
"اوووه مگه از دماغ فیل افتادی؟"
"حالا مگه چه تحفه ای هستی که اینقدر...؟"
اینجاست که مثل
 آیدین باید آرزو کنم کاش میشد فیلتری ساخت تا فقط کسانی که می‌توانند مخاطب نوشته‌ای باشند، آنرا بخوانند... اما مهم نیست دیگر من آن موجود زود رنج و شکننده گذشته نیستم. آنقدر شلاقهای بودن در میان این اکثریت نا آشنا بر جانم فرود آمده که کرگدن شده‌ام.  


+ بیست و ششم اسفند 1386  •  
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar - Editing by Farhad